به رنگ سپید

روزی موفق خواهیم بود که همه آنچه بالقوه داریم،بالفعل شود...

آثــــــــــــــــــــــــــار دکتر شریعتی تاریخ مصرف ندارد!!!!!

سوم آذر سالروز تولد دکتر شریعتی است به همین مناسبت هر

ساله به پاس خدمات ارزنده او به نسل جوان این کشور آثار و

اندیشه های او همچون استاد شهید مرتضی مطهری مورد نقد و

بازخوانی مستمر قرار می گیرد. بی شک او و استاد مطهری دو

اندیشمند و دو متفکر تأثیرگذار در جامعه ایرانی بوده و هستند که

اندیشه های آنان مقدمات نظری انقلاب اسلامی ایران را فراهم

کرد. مجموعه آثار شریعتی که تاکنون بالغ بر ۳۷ اثر رسیده است

شامل آثار مختلفی چون، تاریخ، دین، جامعه شناسی، سیاست،

عرفان، هنر و … است. در این میان او اهتمام ویژه ای به معرفی

الگوهای خاص دینی دارد. شخصیتهایی چون ابوذر، علی(ع)،

حسین(ع)، اقبال لاهوری و… کسانی هستند که در تاریخ

اندیشه او به تدریج مشاهده می شوند. از منظر او معرفی

الگوهای بزرگ در واقع نشان دادن توانمندیها  و بستر مساعد

تمدنی است که توانسته است آنان را در خود پرورش دهد.

او می گوید:

« این یک افتخار بزرگی است که هنوز علی رغم همه علل و

عوامل سیاسی و استعماری وارتجاعی  و مادی که مانع رشد و

پیشرفت شخصیتها و نبوغ ها در جامعه اسلامی هست، اسلام

چون گذشته، قدرت سازندگی انسان و پرورش دهندگی نبوغ را

در خود حفظ کرده.»



سال شمار زندگی دکتر شریعتی :

۱۳۱۲
♦ تولد ۳ آذر ماه

۱۳۱۹
♦ ورود به دبستان «ابن یمین»

۱۳۲۵
♦ ورود به دبیرستان «فردوسی مشهد»

۱۳۲۷
♦ عضویت در کانون نشر حقایق اسلامی

۱۳۲۹
♦ ورود به دانش سرای مقدماتی  مشهد

۱۳۳۱
♦ اشتغال در اداره ی فرهنگ به عنوان آموزگار

♦ شرکت در تظاهرات خیابانی علیه حکومت موقت قوام السلطنه ‌و دستگیری

کوتاه

♦ اتمام دوره دانش سرا. بنیانگذاری ‌انجمن اسلامی دانش آموزان

۱۳۳۲
♦ عضویت در نهضت مقاومت ملی

۱۳۳۳
♦ گرفتن دیپلم کامل ادبی

۱۳۳۵
♦ ورود به دانشکده ادبیات  مشهد و ترجمه کتاب ابوذر ‌غفاری

۱۳۳۶
♦ دستگیری به همراه ۱۶‌ نفر از اعضاء نهضت مقاومت

۱۳۳۷
♦ فارق‌التحصیلی از دانشکده ادبیات با رتبه اول

۱۳۳۸
♦ اعزام به فرانسه با بورس دولتی

۱۳۴۰
♦ همکاری با کنفدراسیون‌ دانشجویان ‌ایرانی، جبهه ملی، نشریه‌ ایران ‌آزاد

۱۳۴۲
♦ اتمام تحصیلات ‌و ‌اخذ مدرک ‌دکترا در رشته تاریخ و گذراندن کلاس‌های جامعه‌شناسی

۱۳۴۳
♦ بازگشت به ایران و دستگیری در مرز

۱۳۴۵
♦ استادیاری تاریخ در دانشگاه مشهد

۱۳۴۷
♦ آغاز سخنرانی ها در حسینیه ارشاد

۱۳۵۱
♦ تعطیلی حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانی

۱۳۵۲
♦ دستگیری و ۱۸ ماه زندان انفرادی

۱۳۵۴
♦ خانه نشینی و آغاز زندگی سخت در تهران و مشهد

۱۳۵۶
♦ هجرت به اروپا و شهادت.

       در بیکرانه ی زندگی دو چیز است که افسونم میکند:

 

آبی آسمان که میبینم و میدانم که نیست

 

و خدایی که نمیبینم ومیدانم که هست.

 

 

·         مادرم می گفت که عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب

 

اما حالا هزار شب است که پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکردم.

 

·         اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم خدا هست او جانشین تمام

 

نداشتنهای من است.

 

·         وقتی نمی توانی فریاد بزنی، ناله نکن! خاموش باش! قرن ها

 

نالیدن به کجا انجامید؟

 

چکیده ای از سخنان دکتر در ادامه مطلب 

 

برای جمع آوری این عکس ها و مطالب زمان زیادی صرف شده

است ، توجه و نظرات شما مایه دلگرمی ماست.لطفاکپی نکنید.

 

دوستان اندکی صبوری کنید تا تصاویر بارگذاری شوند:















































نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز،ولی پی در پی و آرام،دم گرم خودش را در گلویم سخت نقشبارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.


 

wallpaper1 300x225 عکسی از شریعتی | http://shariati.nimeharf.com

2 2 138 عکس های شریعتی پس از انقلاب در دست راه پیمایان | http://shariati.nimeharf.com

این تصیور در روزنامه کیهان به چاپ رسید.

 

·         وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی

قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است


·         دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

 

·         اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

 

و چه بدبختی آزاردهنده ای است

 

تنها خوشبخت بودن در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

 

·         اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر

 

نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است

 

·         وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند

 

خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن،

 

گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید،

 

میخواهم پیاده شوم

 

 

·         اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای

 

را بالا ببری

 

·         به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با

 

دروغ می بازد و با عشق می میرد

 

 

·         رقص اشکهایم را بر گونه هایم در اینه می نگرم و صدای عشق بازی باد

 

را بر روی برگهای درخت حس می کنم و خدا را می خوانم

 

·         درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به

 

ذهنشان خطور نکرده!
.

·         کسی که خواب باشد را اگر صدا کنیم بیدار میشود اما هستند کسانی که

 

خود را به خواب زده اند و با هیچ صدایی بیدار نمیشوند

 

·         من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد،وقتی از پنجره بر پوچی افکار جهان

 

می نگرم

 

 

·         باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند

 

باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند

 

باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند

 

باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

 

ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند

 

وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست

 

خویش دارد باتو،دریا با من مهربا نی می کند

 

باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند

 

باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند

 

باتو،من با بهار می رویم

 

باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم

 

باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم

 

باتو،من در هر شکوفه می شکفم

 

باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان

 

عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم

 

باتو،من در روح طبیعت پنهانم

 

باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را

 

می نوشم

 

باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این

 

آسمان،درتنهایی این بی کسی،

 

غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من

 

اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم

 

قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته،

 

باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.

 

بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم

 

بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند

 

بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند

 

بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند

 

بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد

 

ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند

 

وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

 

 

·         بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد

 

بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند

 

بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است

 

بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند

 

بی تو،من با بهار می میرم

 

بی تو،من در عطر یاس ها می گریم

 

بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که

 

همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.

 

بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم

 

بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی

 

رااز یاد می برم

 

بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این

 

آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد

 

خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.

 

درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ

 

وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،

 

بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،

 

شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین

 

یادگارهای من اند.

 

 


 

·         این عزاداری نیست که ما برای امام حسین انجام میدهیم بلکه این عمل

 

شکمی از عزا در آوردن است.

 

 

 

·         خداوندا!

 

به هر آنکس که دوست میداری،بیاموز

 

که عشق از زندگی کردن برتر است و

 

به هر آنکس که بیشتر دوست میداری،

 

بچشان که دوست داشتن ازعشق والاتراست.

 


 

 

·         نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

 

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

 

ولی بسیار مشتاقم

 

که از خاک گلویم سوتکی سازد

 

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

 

و او یک ریز،ولی پی در پی و آرام،دم گرم خودش را در گلویم سخت نقشبارد

 

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

 

 


 

 

·         در بیکرانه ی زندگی دو چیز است که افسونم میکند:

 

آبی آسمان که میبینم و میدانم که نیست

 

و خدایی که نمیبینم ومیدانم که هست.

 

 

 

 

 


 

 

·         مادرم می گفت که عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب اما حالا

 

هزار شب است که پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکردم.

 

 


 

 

·         اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتنهای

 

من است.

 

 

 

 

 


 

 

·         زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت.

 

 


 

 

·         فردوسی شاهنامه را می‌سازد و شاهنامه فردوسی را.

 

فردوسی، در آغاز، دهقان زاده وطن پرستی بوده که طبع شعر داشت، و سی و پنج

 

سال بعد، که شاهنامه را به پایان برد، حکیم ابوالقاسم فردوسی معروف شد:

 

هومر شرق، یعنی سراینده شاهنامه.

 

اختلاف عظیم میان این دو شخصیت، کارِ شاهنامه است. شاهنامه نیز، سراینده

 

فردوسی، چه، شاهنامه، عمل فردوسی است، مراد از فردوسی، فکر است، و

 

ذهنیت فردوسی است. فکر و عمل، سازنده و زاینده یکدیگرنددوست داشتن از

 

عشق برتر است... عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که

 

کیست؟ اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور، سبز می شود

 

و رشد می کند و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید... عشق در

 

دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن. عشق بینایی را می گیرد

 

و دوست داشتن می دهد. عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق

 

غذا خوردن یک گرسنه است و دوست داشتن "همزبانی در سرزمین بیگانه

 

یافتن"

 

 

 

 

 


·         امانت روح‌القدس من است،

 

ودیعه‌ی مریم پاک من است،

 

صلیب مقدس من است. در وفای او اسیر قیصر نمی‌شوم،

 

زر خرید یهود نمی‌شوم.

 

بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم

 

به صلیبم کشند،

 

به چهار میخم کوبند،

 

تا او که استوانه‌ی حیاتم بوده است صلیب مرگم شود،

 

شاهد رسالتم گردد،

 

گواه شهادتم باشد.

 

تا خدا ببیند که به نام‌جوئی بر قلمم بالا نرفته‌ام،

 

تا خلق بداند که به کام‌جوئی بر سفره‌ی گوشت حرام توتمم ننشسته‌ام،

 

تا زور بداند، زر بداند و تزویر بداند که امانت خدا را فرعونیان نمی‌توانند از من

 

گرفت،

 

ودیعه عشق را قارونیان نمی‌توانند از من خرید،

 

و یادگار رسالت را بلعمیان نمی‌توانند از من ربود.

 

 


 

·         هر کسی را ، هر قبیله‌ای راتوتمی است ، توتم من ، توتم ، قبیله من قلم

 

است.  قلم زبان خداست قلم امانت آدم است

 

 قلم ودیعه عشق است هر کسی را توتمی است. و قلم توتم ماست

 

 

 

·         وقتی نمی توانی فریاد بزنی، ناله نکن! خاموش باش! قرن ها نالیدن به کجا

 

انجامید؟

 


·         تو محکومی به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خود باشی.

 

 

·         من اکنون احساس می کنم، بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و

 

خواستن هایم ، تن ها مانده ام.

 

           و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم. و  اعماق آسمان ساکت را می نگرم. و

 

خود را می نگرم.

 

           و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ، این سوال همواره در پیش

 

نظرم پدیدار است،

 

          و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر که تو این جا چه می کنی؟

 

          امروز به خودم گفتم: من احساس می کنم، که نشسته ام زمان را می نگرم که

 

می گذرد.همین و همین.

 

·         ساعت ها را بگذارید بخوابند،  بیهوده   زیستن   را نیازی به شمردن نیست.

 


·         من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من

 

هموار می سازد مرا کسی نساخت خدا

 

 

ساخت نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم کسم خدا بود کس بی

 

کسان او بود که مرا ساخت آن چنان

 

 

که خودش  خواست. نه از من پرسید و نه از آن من دیگرم من یک گل بی صاحب

بودم مرا از روح خود درآن دمید

و برروی خاک و در زیر آفتاب تنها رهایم کرد” مرا به خودم واگذاشت “

 

مجوعه آثار ۱۳ /ص ۳

 

 

·         من هم در این شهر غریبم طوفانی نیز من را آواره کرده مرا نیز در این بی

 

آشیانی خویش شریک کنید

من نیز جون شما آسیانی ندارم من نیز مرغ سرزمین گمشده ای هستم پرستوی مسافری

هستم

مجموعه آثار ۳۳/ ص ۱۱۲۵

 

 

 

·         همچون قطره ای بر نیلوفر شبنمی افتاده به چنگ شب حیات آرام و بی نشان در

آرزوی سرزدن آفتاب مرگ

      

           نشسته ام و چشم های خاموشم را به لب های کبود مشرق دوخته ام …

      

           پرستوهای بی بهار من ! قاصدک های آواره در باد،بازگردید!

 

مجموعه آثار ۱۳ / ص۴۹۸

 

 

·         با شدتی وحشیانه و جنون آمیز آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد آرزو

 

کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح

      

     بی درنگ آسمان از روی زمین برم دارد یا لااقل همچون قارون زمین دهان بگشاید و م


 

در خود فرو بلعد اما … نه من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را من یک

“متوسط” بی چاره بودم و ناچار محکوم که پس از آن نیز ”       

 

         باشم و زندگی کنم “  نه ، باشم و زنده بمانم و در این “وادی حیرت” پر هول و

بیهودگی سرشار، گم باشم

 

         و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن دردرونش خاموش می میرد

 

        در برزخ شوم این “پیدای زشت “  و آن “ناپیدای زیبا” خرد گردم  که این سرگذشت

دردناک و سرنوشت بی حاصل

 

         ماست در برزخ دوسنگ این آسیای بی رحمی که … “زندگی ” نام دارد

 

مجموعه آثار ۱۳/ ص ۶۶

 

·         چه آتشی ! اگر آب اقیانوس های عالم را بر آن می ریختند ، زبانه هایش آرام

نمی گرفت. خیلی پیش رفتم خیلی!

 

           مرگ و قدرت ، شانه به شانه ام می آمدند اکنون زمان منتظر یک تن است. همه

چیز در انتظار یک فرد است. فردی

 

           که تجسم همه ارزشهایی است که دارد نابود می شود  و مجسمه همه ایده آل هایی

است که بی یتور و بی حامی مانده

 

          ومظهر عقیده و ایمانی است که بهترین پاسدارانش به خدمت  دشمن رفته اند . آری

اکنون در انتظار این است که یک

           مرد چه می کند ؟

 

·         آفتاب فهمیدن از افق دور و مبهمی در روح طلوع می کند و نهر سپیده ی صبح

 

یک معرفت ،طلوع آفتاب یک نوع

 

 

 

 حکمت یک نوع عرفان،دریافت و یا بینایی ، از پس قله ی کوهی ، در صحرای بی

 

پایان و اسرار آمیز ” ولایت

 

 

 جان” جاری می شود … و قطره ها کم کم جویبار و جویبار ها اندک اندک نهر و

 

نهرها رفته رفته دریا می شوند

 

            و آدمی را از درون غرق می کنند آفتاب آگاهی ، گرمای روشن آشنایی . -همچون

 

حلول آرام و مستمر ” فردا” در

 

           جان ” امشب” و همچون ورود پنهانی و پیوسته ی بوی بهار که در دماغ اسفند

 

ماه می پیچد- پاره های سیاهی جهل

 

          و دامنه های یخ گرفته ی زمستانی در سرزمین روح می راند و می  گدازد و این ”

 

تغییر فصل ” آغاز دارد اما بی

 

پایان است . در این دنیا آفتاب همواره در سرزدن است . بهار ، همواره در رسیدن و دل ،

 

مدام در فهمیدن !

 

مجموعه آثار ۱۳/ ص

 

·         چه امید بندم در ابن زندگانی

 

که در ناامیدی سر آمد جوانی

سرآمد جوانی و ما را نیامد

 

پیام وفایی از این زندگانی

 

                                                               بنالم زمحنت همه روز تا شام

 

                                                             بگریم ز حسرت همه شام تا روز

 

                                                             تو گویی سپندم بر این آتش طور

 

                                                             بسوزم از این آتش آرزوسوز

 

    بود کاندرین جمع ناآشنایان

 پیامی رساند مرا آشنایی؟

           شنیدم سخن ها زمهر و وفا، لیک

 

   ندیدم نشانی ز مهر و وفایی

 

 

      چو کس با زبان دلم آشنا نیست

 

         چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم

 

     چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر

 

  که از یاد یاران فراموش باشم

 

 

  ندانم در آن چشم عابدفریبش

 

           کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟

 

    ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش

 

              چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟

 

ندانم در آن زلفکان پریشان

 

دل بی قرار که آرام گیرد؟

ندانم که از بخت بد، آخر کار

لبان که از ان لبان کام گیرد؟

 


  
نویسنده : سید مجید حسینی ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩