به رنگ سپید

روزی موفق خواهیم بود که همه آنچه بالقوه داریم،بالفعل شود...

پسر بچه شرور

پسر بچه شرور



پسر بچه شروری اطرافیان خود را با سخنان زشتش ناراحت می کرد. روزی

پدرش جعبه ای پراز میخ به او داد و گفت : هر بار که کسی را با حرف هایت

نارحت کردی، یکی از این میخ هارا به دیوار انبار بکوب.

روز اول پسرک بیست میخ به دیوار کوبید ، پدر از او خواست تا سعی کند تعداد

دفعاتی که دیگران را می آزارد ، کم کند . پسرکت تلاشش را کرد و تعداد میخ

های کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد.

یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرف هایش

معذرت خواهی کند ، یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بیاورد. روزها گذشت تا این

که یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت : با ، امروز تمام میخ هارا از

دیوار بیرون آوردم!

پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند ، پدر نگاهی به دیوار انداخت و

گفت آفرین پسرم کار خوبی انجام دادی ، اما به سوراخ های دیوار نگاه کن .

دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست . وقتی تو عصبانی می شوی و با

حرف هایت دیگران را می رنجانی ، چنین اثری بر قلب شان می گذاری ، تو می

توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون بیاوری ، اما هزاران بار عذر

خواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند
  
نویسنده : سید مجید حسینی ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩