به رنگ سپید

روزی موفق خواهیم بود که همه آنچه بالقوه داریم،بالفعل شود...

ماجرای دختر خوشگل و پدر روحانی...........

دختر خوشگل و پدر روحانی


توی گمرک بین المللی یک دختر خوشگل که یه موصاف کن


برقی نو از یه کشور دیگه خریده بوده از یه پدر روحانی میخواد


کمکش کنه که این موصاف کن رو تو گمرگ زیر لباسش بزاره و


بیرون ببره تا خانم خوشگله مالیات نده.


پدر روحانی میگه: باشه ولی بشرطه اینکه اگه پرسیدن من


دروغ نمیگم.


دختره که چاره نداشته میگه باشه.


دم گمرگ مامور میپرسه: پدر چیزی با خودت داری که اظهار

کنی؟

پدر روحانی میگه: از سر تا کمرم چیزی ندارم!


مامور از این جواب عجیب شک میکنه و میپرسه: از کمر تا زمین

چطور؟


پدر روحانی میگه: یه وسیله جذاب کوچیک که زنها دوست دارن


استفاده کنن ولی باید اقرار کنم که تا حالا بی استفاده مونده.


مامور با خنده میگه: خدا پشت و پناهت پدر. برو…

  
نویسنده : سید مجید حسینی ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧